تبليغاتX
ترجمه
یعنی بیان اندیشه ها

 

قرار است دو تیم به مربی گری علی دائی (تیم ملی و سایپا)، در افتتاحیۀ ورزشگاه علی دائی به دیدار هم بروند. یعنی اگر علی دائی نبود، نه تیم ملی داشتیم،نه دیدار تدارکاتی، نه مربی و نه ورزشگاه. فوتبال یعنی علی دائی و علی دائی یعنی فوتبال و دیگر هیچ!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:3 بعد از ظهر  توسط علی   | 

داشتم از جلوی ساختمانی که ده سال پیش دبیرستان من بود رد می شدم، دیدم شده

مرکزترک اعتیاد!

به نظر شما ده سال دیگه سر واحد علوم و تحقیقات چی می یاد؟!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط علی   | 

کوروش کبیر را به خاطر بیاور و به ایرانی بودنت افتخار کن. آرش کمانگیر را به خاطر بیاور و به ایرانی بودنت افتخار کن. فردوسی، رودکی، مولانا و حافظ را به خاطر بیاور و به ایرانی بودنت افتخار کن. رازی، ابوریحان بیرونی و بوعلی سینا را به خاطر ییاور و به ایرانی بودنت افتخار کن. تختی را به خاطر بیاور و به ایرانی بودنت افتخار کن. دکتر حسابی را به خاطر بیاور و به ایرانی بودنت افتخار کن. انسان باش، شرف داشته باش، عشق بورز و به ایرانی بودنت افتخار کن.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط علی   | 

Yesterday is history, tomorrow is a mystery. Today is a gift that is why we

 

call it present!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 7:6 بعد از ظهر  توسط علی   | 

نمی دونم چطوریه که تیم پیکان لیگ برتر بازی می کنه ولی تیم سمند دسته یک! حالا کسی میدونه تیم پرشیا کجا بازی می کنه؟ ها؟ محلات؟!

 

پ.ن.:از این به بعد می خواهم به نظرات پاسخ بدهم. گاهی اوقات لازم میشه.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط علی   | 

 

یک استاد خانم داشتیم تو دوره فوق، وقتی می یومد سر کلاس یه نگاهی به پوشه هاش

می انداخت و می گفت: خب خانمها! امروز چه کار داریم؟ بعد یه نگاهی به وایت برد می کرد و می گفت: یکی از آقایون! بره تخته پاک کن بیاره.

ترم اول تمام پسرا 12 شدن از درس ایشون. البته بجز اونایی که افتادن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 0:22 قبل از ظهر  توسط علی   | 

Marriage is a 3-ring circus: engagement ring, wedding ring and suffering!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط علی   | 

دیروز رفته بودم دانشگاه برای کارهای فارغ التحصیلی. حدود ساعت دوازده رفتم برای نهار که جاتون خالی چلو کباب بود. سالن غذا خوری قسمت پسرا فقط سه تا میز داره که هر کدوم پنج تا صندلی داره اما برای دخترا میزهای بیشتری هست. به هر حال به خاطر اینکه زمان ثبت نام بود سالن خلوت بود و سه تا از دخترا اومده بودن قسمت پسرا نشسته بودن و برای هم بلند بلند خاطره می گفتن و می خندیدن. حرفاشونم بگم؟ نه، خطرناک حسن! خب چون اصرار می کنین باشه.

 

یکیشون می گفت مادر بزرگم می خواسته با پدربزرگم بره مکه، اما حالش خوب نیست به بابای من گفته تو برو با پدربزرگم، ولی اگه پدربزرگم بلایی سرش بیاد دایی هام بیچارش می کنن. بعد دوستش گفت آخی، چرا؟ من بابات خیلی دوست دارم، اون دختراولیه هم سریع جواب داد خب بابامم تو رو دوست داره!

 

بگذریم اینا تو حال خودشون بودن که یکی از مسوولان انتظامات دانشگاه اومد تو و خیلی محترمانه ازشون خواست از قسمت پسرا بیرون برن، اما اینا گفتن وقتی ما اومدیم کسی اینجا نبود! بعدم انگار نه انگار به روی خودشونم نیاوردن و شروع کردن به خوردن بقیه غذاشون. اما دوباره اون آقا بهشون تذکر داد و اونام عصبانی غذاهاشون رو برداشتن انداختن سطل آشغال و رفتن بیرون! بعد از چند دقیقه برگشتن به اون آقا یه چیزی گفتن که من نشنیدم اما از قیافه هاشون معلوم بود دارن غر می زنن.

 

خانمهای محترم عصبانی! اگه یه پسر می یومد تو قسمت دخترا خدایشش به سازمان ملل شکایت نمی کردین که حقوقتون پایمال شده یا خودتون با اردنگی بیرونش نمی کردین؟َ

 

یک بار هم من خودم می خواستم نهار بخورم جا نبود بشینم، یه دختره تو قسمت پسرا نشسته بود پاشم گذاشته بود رو دو تا صندلی خالی! بهش گفتم می شه من  اینجا بشینم که گفت من پام شکسته، معذرت خواستم بعدم گفتم خب یه صندلی برای پاتون کافیه که گفت اون یکی جای دوستمه!!! منم رفتم تو یه کلاس نشستم غذا خوردم.

من درد دلم باز شده تازه، اما بقیه اش باشه برای بعد. من نمی دونم حقوق این خانمها کجا ضایع میشه؟ مسلما تو دانشگاه که نیست.  
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط علی   | 

خورشيد،

زخم خورده، گسسته، گداخته،

می رفت و اشك سرخش

بر آب مي چكيد .

در بيشه زار دريا،

می گشت ناپديد !

***

ديگر دلم به ماتم مرگش نمی تپبد !

بازيگران شعبده را می شناختم !

فردا دوباره از دل امواج می دميد !

من ،

خسته، زخم خورده، گسسته ...

در بيشه زار حسرت خود،

می گداختم !

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط علی   | 

 مدتها بود که می خواستم وب یاد دیگری برای انجام پروژه های ترجمه راه اندازی کنم اما تصمیم گرفتم در بخش معرفی همین وب یاد این کار را انجام دهم. از نظرات  شما در این مورد استفاده می کنم.  
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط علی   |