|
یعنی بیان اندیشه ها
|
|
|
|
||||
|
دیروز رفته بودم دانشگاه برای کارهای فارغ التحصیلی. حدود ساعت دوازده رفتم برای نهار که جاتون خالی چلو کباب بود. سالن غذا خوری قسمت پسرا فقط سه تا میز داره که هر کدوم پنج تا صندلی داره اما برای دخترا میزهای بیشتری هست. به هر حال به خاطر اینکه زمان ثبت نام بود سالن خلوت بود و سه تا از دخترا اومده بودن قسمت پسرا نشسته بودن و برای هم بلند بلند خاطره می گفتن و می خندیدن. حرفاشونم بگم؟ نه، خطرناک حسن! خب چون اصرار می کنین باشه. یکیشون می گفت مادر بزرگم می خواسته با پدربزرگم بره مکه، اما حالش خوب نیست به بابای من گفته تو برو با پدربزرگم، ولی اگه پدربزرگم بلایی سرش بیاد دایی هام بیچارش می کنن. بعد دوستش گفت آخی، چرا؟ من بابات خیلی دوست دارم، اون دختراولیه هم سریع جواب داد خب بابامم تو رو دوست داره! بگذریم اینا تو حال خودشون بودن که یکی از مسوولان انتظامات دانشگاه اومد تو و خیلی محترمانه ازشون خواست از قسمت پسرا بیرون برن، اما اینا گفتن وقتی ما اومدیم کسی اینجا نبود! بعدم انگار نه انگار به روی خودشونم نیاوردن و شروع کردن به خوردن بقیه غذاشون. اما دوباره اون آقا بهشون تذکر داد و اونام عصبانی غذاهاشون رو برداشتن انداختن سطل آشغال و رفتن بیرون! بعد از چند دقیقه برگشتن به اون آقا یه چیزی گفتن که من نشنیدم اما از قیافه هاشون معلوم بود دارن غر می زنن. خانمهای محترم عصبانی! اگه یه پسر می یومد تو قسمت دخترا خدایشش به سازمان ملل شکایت نمی کردین که حقوقتون پایمال شده یا خودتون با اردنگی بیرونش نمی کردین؟َ یک بار هم من خودم می خواستم نهار بخورم جا نبود بشینم، یه دختره تو قسمت پسرا نشسته بود پاشم گذاشته بود رو دو تا صندلی خالی! بهش گفتم می شه من اینجا بشینم که گفت من پام شکسته، معذرت خواستم بعدم گفتم خب یه صندلی برای پاتون کافیه که گفت اون یکی جای دوستمه!!! منم رفتم تو یه کلاس نشستم غذا خوردم.
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 8:46 بعد از ظهر توسط علی
|
|
|||||
|
|||||